ققنوس

 

 

 

 

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست !!!... عشق عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و هرگز نفهمد چرا خیس نشد .......

 


...



 

 

کاش هیچ کس تنها نبود

کاش دیدنت رویا نبود

گفته بودی می مانم

اما رفتی .......

و

گفتی اینجا جا نبود

من دعا کردم برای بازگشت دست های تو

ولی گویا بالی نبود

یک نفر امد صدایم وکرد ورفت

با صدایش آشنایم کرد و رفت

پشت پر چین شقایق که رسید

ناگهان تنها رهایم کرد ورفت ....


...



 

 

.

صدا کن مرا که صدایت زیباترین نوای عالم است

صدا کن مرا که صدایت قلب شکسته ام را تسکین می دهد


صدا کن تا بدانم هنوز از یاد نبرده ای مرا

نشسته ام تا شاید صدایم کنی

صدایم کنی و محبت بی دریغت را نثارم کنی..

 

...



من....

تو مرا می فهمی ...من تو را میخواهم  و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است .

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم میدانی

تا ابد در دل من خواهی ماند.....

...



مناجات



اي يادگار جان ها ! و ياد داشته ي دل ها !
و ياد كرده ي زبان ها ! به فضل خود مرا ياد كن !
و به ياد لطفي ما را شاد كن !
اي قا ئم به ياد خويش وز هر ياد كننده ي به ياد خود پيش !
ياد توست كه تو را به سزا رسد
ورنه از رهي چه ايد تو راسزد !
الهي!
تو به يا د خودي و من به ياد تو !
تو بر خواست خودي و من بر نهاد تو !

...



ميان حقيقت و خيال





زندگي ما را از جايي به جايي ديگر مي برد و سرنوشت از فضايي به فضاي ديگر .
و ما جز وقفه ها و لغزش هاي مسير نمي بينيم .
زيبايي بر عرش شكوهش پيش چشمانمان جلوه مي كند . به او نزديك مي شويم
و به نام اشتياق زيورش مي آلاييم و تاج پاكي اش بر مي داريم .
عشق در لباس وقار و آرامش بر ما مي گذرد . بيمناك مي شويم و در زواياي تاريكي
مي خزيم يا در پي او مي رويم و به نام او هر فسادي مي كنيم .
حكمت بر گذر خيابان ها مي ايستد و پيش چشم مردمان ندايمان مي دهد .
وقتي نمي نهيم و پيروانش را به سخره مي گيريم .
طبيعت دست دوستي به سويمان مي گشايد و مي خواهد تا زيبايي هايش
را به تماشا نشينيم .
از سكوتش مي هراسيم به شهر مي گريزيم و چون گله اي كه گرگ ديده باشد
در ديوار ساختن بر يكديگر سبقت مي گيريم .
در غفلت و بي خبري ما شب ها و روزها مي گذرد و ما از هر دو مي ترسيم و
به خاك نزديك مي شوي و خدايان به سوي ما مي آيند .
ما ئده ي هستي پيش رويمان هست و گرسنگي از قواي ما تغذيه مي كند !
چقدر به زندگي عشق مي ورزيم
و چقدر از او دور هستيم !


...



خانه ي نيكبختي

خانه ي نيكبختي

قلبم از ماندگاري در قفس سينه رنجور شده و مرا گذاشت و به خانه ي نيكبختي پناه برد . اما چون به آنجا رسيد . سرگشته ايستاد ٬ چرا كه ديگر آنچه در انديشه داشت ٬ آنجا نديد ٬ نه نيرويي ٬ نه ثروتي ٬ و نه دولتي . آنجا جز زيبايي و معشوقش دختر عشق و فرزندانشان ٬ حكمت ٬ هيچ نبود .

قلبم به دختر عشق گفت : (( اي عشق ٬ قناعت كجاست ٬ شنيده بودم ساكن اين سراي است ؟ ))

گفت : (( قناعت در شهر آنجا كه مامن آزمندي هاست ٬ جاي گرفته و ما را نيازي به بودن او نيست . خوشبختي ٬ قناعت نمي جويد ٬ خوشبختي تنها با وصال دست در گريبان است و قناعت آرامشي ست كه فراموشي در او مي آميزد . روح جاويدان را قناعتي نيست زيرا در پي كمال است ٬ و كمال ٬ بي انتها است . ))

قلبم نزد حكمت كه دختر عشق و زيبايي بود رفت و گفت :(( مرا حكمتي آموز تا به آدمي برم )).

پاسخ گفت : (( بگو نيكبختي ٬ از عالم قدسي روح آغاز مي شود ٬ مپندار كه از بيرون مي آيد )).

...



ملامتگر

h

ای ملامتگر من ٬ مرا در تنهایی خود بگذار ٬ تو را سو گند می دهم ٬ به عشق که تو را به جمال معشوق می پیوندد . تو را سوگند می دهم تا مرا به حال خود گذاری .

مرا رها کن با رو یاهایم و بمان تا فردا ٬ فردا آنچه با من خواهد کرد .

مرا قلبی ست کوچک  ٬می خواهم تا آن را از سینه تاریک بدر آورده ٬ بر کف گیرم ٬ عمقش بنگرم و اسرارش بجویم . پس ای ملامتگر من ٬ تو که او را از عشق و زیبایی بدر آورده ای ٬ او را هدف مگیر .

بر من سخت مگیر و با شیر های بیشه و مارهای صحرا ترس بر جان من نیفکن . که من ناله نمی شناسم و از بلا پیش از آمدنش هراسی ندارم .

ای ملامتگر رهایم کن و برایم موعظه مکن چرا که سختی ها ٬ چشمم را گشوده و اشک ها جلایش داده است و اندوه به من آموخته است که چگونه به زبان قلب ها سخن بگویم .

حال موکب عشق پای در راه نهاده ٬ زیبایی می رود و پرچمش افراشته است .

...




شهر گذشته ها

zendegi

با زندگی بر دامنه کوه بلند(( جوانی )) ایستادم .اشاره ای به پشت سر کرد نگاه کردم ؛ شهری دیدم عجیب و ترکیبی غریب ٫ بر سینه دشت آرمیده .

گفتم : ای زندگی این چیست ؟ (( گفت : شهر گذشته ها ٫ ببین و اندیشه کن ))

کار گاهان چون جباران مرده زیر بال های خواب در خاموشی بودن  معبد هایی که بر یقین افراشته بودند  و شک بنیانشان در هم ریخته .

گنجینه های اسراری که خاموشی و فراموشی پاس داشته و دست خبر جویان به یغما برده بود . برج های رفیعی که دست شجاعت بر افراشته اما ترس و جبن ویرانش کرده بود .کاخ های رویا را دیدم که شب ها زینتش کرده و بیداری زینتش بر باد داده بود .

کوچه های معرفت را که زمانی عقل روشنش کرده اما جهل ان را در تاریکی فرو برده .

شهر گذشته ها دور بود و نزدیک . پیدا بود و پنهان .

زندگی پیش من قدم بر می داشت و گفت : بیا که دیری  است ایستاده ایم . گفتم : به کجا ای زندگی ؟

گفت : به شهر آینده ها . گفتم : فرصتی بده تا بیاسایم ؛ خسته ی راهم و صخره ها پایم را مجروح کرده و توانم تحلیل رفته است .

گفت : ((بیا . ایستادن جبن است و نگریستن به شهر گذشته ها ٬ جها لت .))

...



پاييز

 

autumn

از چهره ی طبیعت افسونکار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلودم

این جلوه های حسرت و ماتم را

پاییز٫ ای مسافر خاک آلوده

در دامنت چه چیز نهان داری

جز برگ های مرده و خشکیده

دیگر چه ثروتی به جهان داری

جز غم چه می دهد به دل شاعر

سنگین غروب تیره و خاموشت ؟

جز سردی و ملال چه می بخشد

بر جان دردمند من آغوشت ؟

در دامن سکوت غم افزایت

اندوه خفته می دهد آزارم

آن آرزوی گمشده می رفصد

در پرده های مبهم پندارم

پاییز ای سرود خیال انگیز

پاییز ٬ ای ترانه ی محنت بار

پاییز ٬ای تبسم افسرده

بر چهره ی طبیعت افسونکار

ض.م: من برخلاف فروغ پاییز رو می پرستم و به قول اخوان پاییز ای پادشاه فصلها

شولایت جامه ی عریانیست....

...